
میدونی وقتی یاد اون روز میوفتم
که من بودم و تو دوتایی تنها
توی اتاق نشسته بودیم روبرویه هم
اومدی نشستی نزدیکم
دستم رو گرفته بودی دستات مثل همیشه گرم بود
قلبم تند تند میزد
دستم یخ کرده بود..!
نمی دونم چرا انقدر اضطراب داشتم...؟
نمی دونم چرا دلم شور میزد...؟
زول زدی تو چشام!
نمیتونستی حرف بزنی!
ولی بالاخره گفتی..
چیزی که نباید میگفتی
چیزی که من اصلا فکرش رو نمی کردم بگی..!
وقتی داشتی میگفتی..
اشک تو چشمات جمع شده بود
دستم رو محکم فشار می دادی
می دونستم این آخرین بار که من و تو
تنها هستیم
آخرین باره که دستم رو میگیری
گفتی ما دیگه نمی تونیم با هم باشیم
گفتی نمیتونیم دیگه باهم بمونیم
گفتی گفتی گفتی....
وقتی داشتی میگفتی من نمی دونستم چیکار کنم
زل زده بودم تو چشات
فقط مات و مبهوت نگات میکردم
تو داشتی اشک میریختی و من فقط نگات میکردم
بدونه اینکه حتی یک قطره اشک بریزم
هه..
فکر کنم اون موقع سکته کرده بودم
ای خدا...!
ای خدا چرا اون موقع حتی یک قطره اشک نریختم..؟!
و حالا انقدر اشک میریزم که
سردرد میگیرم
باید باز قرص بخورم..
ای خدا چرا نتونستم چیزی بگم..؟
چرا چرا چرا ؟؟؟
و این چرا ها که من و هیچ وقت تنها نمیزاره..
سوال های مبهم که جواب هاشون رو نمی دونم..