
از اینجا بودن خسته ام
در حالیکه تمام ترس های بچه گانه ام سرکوب شده
اگه مجبوری ، بری..!
ارزو میکنم هرچه زودتر بری..
چون وجودت هنوز اینجا پرسه میزنه
ومنو تنها نخواهد گذاشت
این زخمها به نظر نمیان خوب بشن
این درده واقعیه..
خیلی چیزا وجود داره که زمان نمیتونه پاکشون کنه..
وقتی میگریستی تمام اشکاتو پاک میکردم
وقتی فریاد میزدی با تمام ترسهات میجنگیدم...
در تمام این سالها
دستتو در دستم گرفته بودم
اما تو هنوز هم صاحب..
همه ی وجود منـی..
تو عادت داشتی منو با نورِ ِِِ طنین اندازت، جادو کنی..
حالا با زندگی که پشت سر گذاشتی بسته شدم
صورتت به رویاهای من که زمانی خوشایند بود میاد..
صدای تو تمام عقل و هوشم رو شکار کرد
این زخما به نظر نمیان خوب بشن
این درده واقعیه
خیلی چیزا وجود داره که زمان نمیتونه پاکشون کنه..
خیلی سعی کردم با خودم بگم که تو رفتی
گرچه هنوز هم با منی
ولی من از ابتدا هم تنها بودم...
پ.ن. با اینکه چند روزه داره از مردنم میگذره
این روح آشفته ً من از خاطره هاشم نمیگذر
پ .ن خواستی بری با رفتنت اشک منو در بیاری؟؟!
خواستی بری با رفتنت غم روی غم هام بزاری؟!
خواستی بری با رفتنت یه زخم کهنه بزاری؟!
حالا میخوای برگردی تیشه به ریشم بزنی؟!!!

